فرنگیس
خسته ام و خواب آلود. کوله پشتی سنگین ام را کنار پایم گذاشته ام و هر چند دقیقه یکبار از خستگی رویش خم می شوم." بهرام جان خاله امشب کجایی؟.ژامبون مرغ خریدم رای شام. بیا خونه ما". یکهو وسط آن همه خستگی چشم هایم پر اشک می شوند . دلم می خواهد بشینم لبه سکو و گریه کنم. برمی گردم و نگاهش می کنم. ساده و شیک است و خسته. انگار که تازه از سر کار آمده. سرش را به دیوار تکیه داده نگاهم می کند.خواستم بروم و بغلش کنم. انقدر که مکالمه اش حالم را بد کرده بود.
-راستش اصلا خاله ای در کار نبود. کل مکالمه همان چیزی بود که بالا نوشتم با حذف "خاله جان" اش. اما خانمه لحن یک خاله را داشت. یا شاید هم من اینطور برداشت کردم. یا شاید دلم برای خاله ام تنگ شده بود.که قطعا هم بود. شاید اشک هایم هم به این خاطر بود که یازده سال است که خاله ام همچین دیالوگی نگفته" سمانه کجایی خاله؟بیا شام پیتزا درست کرده ام". دلم خاله ام را خواست یکهو. دعوت کردنش را. ساندویچ درست کردنش را. من یازده سال است که هر روز به اندازه هزار کیلومتر دلتنگ خاله ام می شوم. و هیچ کس نمیداند که بین همه دلتنگی ها این یکی از سخت هم سخت تر است.
لذت ها را بچسب
-انقدر لذت بخش است وقت هایی که چند هفته است مجله نرفته ام.بعد مجله را که دست می گیرم لذت بودن با کلمه ها می فهمم. اینجور موقع هاست که می فهمم چقدر خدا دوست داشته من را که الان مثلا یک نیمچه روزنامه نگارم. اینطور موقع ها فحش می دهم به خودم که چرا مثلا چند هفته قبلش داشتم به این روزگار و زمین و زمان و این شغل فحش میدادم. بعد خواندن اولین گزارش را که شروع می کنم هی میگویم اگر من بودم اینجا را اینطور می نوشتم یا اینجور شروع می کردم. بعد غرق لذت می شوم. لذت ناب کلمه. بعد حس می کنم تمام عمرم را باید شکرگزار خدا باشم. نمی خواهم برای خدا شیرین بازی دربیاورم اما به ضرس قاطع می گویم که هیچ وقت در زندگی برای شخص من کم نگذاشته.
-یه وقت های هست-مثلا روزهایی که بعد از یک مسافرت طولانی برگشته ایم- خدا را شکر میکنم که از هر خویشاوند دور و نزدیکی دورم. که ماه به ماه هیچ کس را نمیبینم. اصلا گور بابای این رواط سنتی مسخره و این حرف ها. البته که اینجور حرف ها از من دمدمی عجیب نیست اما یک روزهای دیگری هم هست مثل این روزها. که پسر داییم آمده. که من و مهدی و سجاد و مرتضی ولو شده ایم وسط هال و قهقهه می زنیم. برنامه رستوران رفتن می ریزیم، جوک می خوانیم، برنامه می ریزیم که بعد از اولین رشوه ای که مرتضی گرفت چه کارها که نکنیم، که من زیر آب هرکسی که تنها بخواهد ترکیه برود را از بیخ و بن می زنم و ... انقدر این وقت ها لذت بخش است که هی وسط درس خواندن از اتاقم میزنم بیرون و می گویم ای خدا پس کی عید میشه؟ که یک گله آدم بریزیم وسط یک هال بزرگ تر و هی به چیزهای ریز ریز بخندیم و توی سر و کله هم بزنیم و هی برویم سر کوچه مامان بزرگ فلافل خوریم و ... هی لذت با هم بودن مان را ببریم؟
پن: کی برد ما با حرف «ب» مشکل شخصی پیدا کرده انگار
شادی
آدم ها در دنیا به دسته تقسیم می شوند: آنهایی که هری پاتر خوانده اند و آنهایی که نخوانده اند.
پ ن:جدا فکر میکنم سر پل صراط از آدم ها بابت هری پاتر نخواندنشان بازخواست می شود.
← صفحه بعد
نظرات ()

