حرفی ندارم
اولین شب آرامش
اشتباه من کجا بود؟
خب! قضیه داره ترسناک میشه. دارم میترسم رسما و فعلا هم نمیتونم کاری بکنم.
ختم به خیر انشالا
...
جانِ دلم ...
جانِ دلم؟
جانُ دلم...
دلم...
آه امان از این دلم ...
نه، من آدمش نیستم
دلم می خواهد فرار کنم یه یک دشت بزرگ و سرسبز. هیچ کس هم نباشد. هیچکس هیچکس
کلا
احساس حماقت می کنم. خیلی زیاد.
می دانی؟ آرامشم تویی
اس ام اسی که بعد از یک چت طولانی می آید خیلی چیزها را یادآوری می کند
اینکه هنوز هم می توانستیم حرف بزنیم
اینکه ما به جز آن دنیای مجازی دنیای واقعی ای داریم که دوست داشتنی تر و حتی پراحساس تر است
اینکه من چقدر بابت اینکه نخواسته ام یک چیزهایی را داشته باشم به خودم ظلم کرده ام
اینکه تن خسته من چقدر آرامش می خواهد
اینکه هی در محاسباتم دچار اشتباه می شوم
اینکه چقدر تو را دوست دارم حتی اگر عاشقت نباشم
.
.
.
جُنگ مرگ
همه اش دارم به آن سه تا بچه ای که زیر دست و پا ماندند فکر می کنم. همه اش. وحشتناک ترین خبر این چند وقت اخیر بود جدا
من از پایان میترسم
میدونی؟
زندگی سخته
:)
یک لحظه بود اما
تو نه آن را دیدی و
نه فهمیدی
.
.
.
سپید موی
وسط ناهار یکهو مهدی با تعجب گفت: تو موی سفید داری؟ من ته دیگ توی دهنم از جویدن ایستاد و چشم هایم به روبرو خیره ماند. سجاد به من نگاه کرد. مامان از کنار گاز برگشت و چنگ زد توی موهایم طوری که انگار میخواست این قضیه زودتر اشتباه بودنش ثابت بشود.اما نشد. درست از وسط سرم تار موی بلند سفید رنگ مجعدی بیرون آورد. من دست هایم را گذاشتم روی صورتم. بلد نبودم آخر طریقه روبرو شدن با اولین موی سفید را. عجیب بود.مامان گفت حالا هی خواستگارها را رد کن. پیر شدی. مهدی بغلم کرد.خندید. گفت این مو سفید شده، از اول سفید نبوده چون سرش قهوه ای است هنوز. آرام گفتم حتما توی این یک هفته که هی غصه خوردم اینطور شده. آرام گفت غصه چی؟ گفتم کار. بغلم کرد.
تک موی سفید روی پیشانی ام آویزان مانده از ظهر.نگذاشتم سجاد بکندش. هی می روم جلوی آیینه و آرام لمسش می کنم و نگاهش می کنم. عجیب است و غم انگیز.
← صفحه بعد
نظرات ()

